شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹
دوشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹
چه بخواین باور کنی چه نخوای بالاخره یه روز می فهمی پشت همه نیازها و خواستن ها هم هیچ چیزی نیست.
نمی دونی چون همش داری در می ری پشتش هیچی نیست یا چون پشتش هیچی نیست در رفتن هات شروع شده.
چه بخوای باورکنی چه نخوای اون آدمه همش بازی در می یاره پیش خودش و دیگران.
چه بخوای باور کنی چه نخوای اون آدمه غصه می خوره.
***
امروز عصبانی شدم. اما حتی وقتی می گذره می بینی چقدر احمقانه! هه! و بعد ترجیح می دی همون مرد خوش صدا از حال و احوالش بگه، چشمای گریونش و یارش. تو هم شیش و هشت بزنی که خوشحالی مثلن، شایدم واقعن باشی چون نمی دونی دقیقن یعنی چی.
و بعد از صبح با بهانه و بی بهانه ان لاین باشی تا یکی لابلای همه خبر جایزه ها، دعواها و مقاله های ریز و درشت یه خط نه اصلن یه کلمه بنویسه که دیگه پدر و مادری با بغض و اشک پشت درهای دادگستری سنندج نیستن تا حق بستانن تا دیگرانی جان نستانن.
یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹
شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹
جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹
چهارشنبه ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹
دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹
کاش این رو یاد می گرقتم!
***
وقتی به نظر ساده می یای از همیشه پیچیده تری!
شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹
دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹
جیغ هات رو بلندتر کن و مشتت رو سنگین تر. این دوروبری ها مشتی خس و خاشاکن، مهم نیستند، تو رسالتت نجات بشریته. از آدمها عبور کن...کور...کر...!
دوشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۹
شنبه ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹
هوس سیگار کردم، نشستم تو تاریکی درختها و پک ها عمیق زدم. "...یه مرد بود، یه مرد...!" فرهاد توی گوشم نجوا می کرد.
چه مرگم شده ؟ نمی دونم چرا یهو اینقدر دلم گرفت؟ شاید به خاطر حرف همکارم بود که گفت دلش گرفته؟ یا شایدم وقتی دلم گرفت که ازم پرسید تو تا حالا دلت گرفته؟ یادم نیست که بهش گفتم که من همیشه دلم گرفته یا مثل عادت این روزهام این جمله رو فقط تو دهنم قرقره کردم؟ یا شایدم دلم اون موقع تنگ شده که همکاری دیگه با هیجان و خودنمایی داشت از فعالیتهای سیاسی جور واجورش می گفت و من در سکوت و با لبخند گوش می دادم و هیچی نمی گفتم جز اینکه تو دلم به خودم می گفتم :" آفرین نازلی! بالاخره داری کم کم عاقل می شی!" شاید از عاقل شدن اجباری ام دلم گرفت. شاید هم این اتفاق مال وقتی بود که برای بار ان ام به خودم نهیب می زدم:" نازلی بهتره فکر این فانتزی نو ظهورت رو از سرت بیرون کنی چون امکانی برای نزدیک شدن نیست." شاید این دل بی صاحاب برای این می گیره که می بینه همه چیز تو این دنیا اینقدر سخته، حتی یه علاقه ی ساده و پیش پا افتاده. نمی دونم شاید رنج نامه "ایوان کلیما" که همنشین این شبهام شده این تاثیر رو گذاشته. یا شایدم یاد اون شبهایی افتادم که با یه پیمانه دیوانه وار ادایی مستی در می آورم و خوشی تا شاید برای یک شب هم فراموش کنم چه بر سر من و ما می آید.
تمام راه از اون تاریکی پر دود تا خانه کبریت زدم و خشک گریه کردم. چون می ترسیدم چشمهای خیسم سوال برانگیز باشه.
پی نوشت 1: نوشتن نمی توانم!
پی نوشت 2: مواد سکر آور! بعد از پیشنهادات صریح فروید هوسشان را کرده ام. فقط می خواهم مست کنم. همین!
پی نوشت 3: کلمات که از ذهن بیروی می آیند و روی کاغذ می نشینند چقدر دور و گنگ و پوچ و بی مزه می شوند. آه! لعنت!
پی نوشت 4: رنج نامه ایوان کلیما همان "روح پراگ " ستایش برانگیز است.
یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۰۹
...او بود که همه چیز را کارگردانی می کرد . او به که نگهبان را به جان وینستون می انداخت و از کشتن وی بازشان می داشت. او بود که تصمیم می گرفت چه وقت وینستون باید از درد فریاد بکشد، چه وقت استراحت بکند، چه وقت غذا بخورد، کی بخوابد، کی مخدر یه بازویش تزریق شود. او بود که سوال می پرسید و جواب پیشنهاد می داد. او شکنجه گر بود، پشتیبان نیز هم، مفتش عقاید نیز، دوست نیز هم....
1984- جرج اورول- صالح حسینی-انتشارات نیلوفر
جمعه ۴ سپتامبر ۲۰۰۹
یکی از همکاران خانم پیشنهاد داد که با هم بریم بیرون. من هم استقبال کردم. از زندگی و عادتهامون حرف زدیم. شاید قدیم ترها می ترسیدم از دنیایی بگم که توش زندگی می کنم. نه اینکه جای بدی باشه. مساله اینه که اینقدر با دنیای معمولی که آدمها تو ایران تجربه اش می کنند متفاوته که همون اول با هر کلامت این تفاوت توی ذوق می زنه. اما اینقدر که به این دنیا، آدمها و حواشی اش عادت کردم که دیگه تلاش برای هر سانسوری مسخره و مضحک می شه. خوب همون حرفهای عادی ای که با هر دوست دیگه ای می زنم رو گفتم. سکوت های طولانی خانم همکار ناراحتم می کرد. اما سعی کردم به روی خودم نیارم! یل این همه تحملش در برابر این همه تفاوت خیلی قابل ستایش بود.
به هر حال بعد از ظهر خوبی رو باهم گذراندیم مثل دو تا آدم که پا توی یه جزیره ی نا شناخته گذاشتن.
فکر میکنم این بهتر باشه که از همون اول بدون سانسور با آدمها روبرو شی، اونوقت هر کی از تو، از خود خود تو، خوشش بیاد می پذیرتت، اینطوری تنش هم کمتره!
پی نوشت1: اینقدر ننوشتم و نخوندم که کلمات رو از دست دادم. دلم تنگ شده براشون.
پی نوشت2: قبلن ها هر اتفاقی ایده ای می شد برای نوشتن، اما الان بزرگترین هاشون هم دست به کیبوردم نمی کنه.
پی نوشت 3: می خوام خودم رو باز عادت بدم به نوشتن. گور بابای همه ی سانسورچی ها و تیغ بدستان!
یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹
باید روح فروید رو احضار کنم. احضار کننده ی روح آشنا سراغ ندارید؟
پنجشنبه ۲۷ اوت ۲۰۰۹
ایذر داشت. بغض کردم.
همه گفتن محاله این ایذر داشته باشه، به قیافه اش نمی یاد! می خواستم سر هشون هوار بزنم:" خفه شید لطفن! ایدز دوره و نزدیک، رو پیشونی کسی نوشته نشده."
خفه نشدند، گفتن فاسده لابد...! بوی فساد حرفشون حالم رو به هم زد.
نمی دونم خودش فهمیده؟
چهارشنبه ۱۲ اوت ۲۰۰۹
رفسنجانی هرگز برای من به قهرمان نمی شه، هرگز بهش آفرین و صد آفرین نمی گم، پشتش نماز نمی خونم و شجاع نخواهم خواندش.
هدف وسیله رو توجیه نمی کنه. هرگز!
حتی برای دفاع از حقانیت هم که شده نمی شود از نامردمان قهرمان ساخت.
هدف وسیله رو توجیه نمی کنه .هرگز!
هدفی که برای رسیدن به مقصد به هر وسیله ای نائل بشه، خودش به راحتی زیر سوال می ره.
رفسنجانی همونه که تو زنداناش آدمها با فجایعی روبرو می شدند که ما امروز برای رهایی از اونها به ریز عبای اون می خوایم پناه ببریم.
هدف وسیله رو توجیه نمی نکنه. هرگز!
این مرد هرگز قهرمان من نمی شه. هرگز پشت اون نمار نمی خونم، حنی اگه تنهایی مجبور شم رو به قبله ای دیگر بیاستم.
اینبار ذهن می خواهد که به باد بیاور. تا ابد!
دوشنبه ۱۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
یکشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
اون روز نمی دونم رفته بود کدوم حرم و امامزاده ای زیارت. وقتی برگشت طبق عادت همه ازش می پرسیدن:" واسه ما دعا کردی؟ " و اون هم قسم و آیه که به خدا یاد همتون بودم.
اما من نفهمیدم دعا کردن این آدم چه ارزشی داره؟ من اگه قرار بود سوالی ازش بپرسم می پرسیدم:" به شرافت نداشته ات! واسه من که دعا نکردی."
خبر مرگ سهراب اعرابی از سوی خانواده وی و مسولان اوین تایید شد. سهراب اعرابی، 19 ساله سال آخر دبيرستان و آماده براي امتحان كنكور در اعتراضات دهمين دوره رياست جمهوري در 30 خرداد روز شنبه بازداشت
و به مكان نامعلومي منتقل مي شود .
بعد از پيگيريهاي پي در پي خانواده بخصوص مادرش متوجه مي شوند كه وي در زندان اوين است، مادر اين جوان در روز سه شنبه 16 تير با گذاشتن كفالت در دادگاه انقلاب هر روز بعد از ظهر منتظر آزادي فرزند ش بود, با وجود اين كه اين مادر مي دانست كه فرزندش در زندان اوين است ولي خيلي نگران بود و ميگفت ميترسم بچهام را بكشند. اين مادر عكسي از فرزندش تهيه كرده بود و به هر زنداني كه آزاد ميشد عكس عزيزش را نشان مي داد و از آنها ميپرسيد كه آيا او را مي شناسند و يا در زندان ديده اند؟ او ميگفت به هر كجا و هر كسي مراجعه ميكنم جواب نميدهند و ميگويند صبر كن آزاد ميشود. اين مادر كارش از صبح تا شب جلو زندان ماندن شده بود تا اينكه از طرف قاضي مر تضوي خبر آمد كه سهراب اعرابي در زندان درگذشته است، خانواده اش را خبر كنيد تا جنازه فرزندشان را تحويل بگيرند.
سهشنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۰۹
یکشنبه ۲۶ آوریل ۲۰۰۹
جمعه ۲۴ آوریل ۲۰۰۹
یکشنبه ۱۹ آوریل ۲۰۰۹
تمام ديشب بين خواب بيداري بودم و با خودم و خدا حرف مي زدم.
تمام ديشب دستم دراز بود تا يكي بگيردش. اين رو فهميدم.
نمي دونم مي تونم فراموش كنم يا نه؟
لابد بايد بشه...!
اما اين بايد ...!
احساس مي كنم بهم تجاوز شده . اثر اون رو رو قلب و احساس و دلم مي تونم ببينم.
رد انصاف رو پيدا كرديد من رو خبر كنيد!
چهارشنبه ۱ آوریل ۲۰۰۹
و هر چي سعي مي كنم از اين من خلاص بشم نمي شه.
آدمها خيلي متفاوتن با اونچه نشون مي دن. بايد كشفشون كني.
و من كه پر از ترسم و جسارتهاي تك مانده!
یکشنبه ۱۵ مارس ۲۰۰۹
شنبه ۷ مارس ۲۰۰۹
پنجشنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۰۹
همون موقع بود كه جفتمون با هم فهميديم دنيا خيلي كوچيكه.
دوشنبه ۲۳ فوریهٔ ۲۰۰۹
من موندم چي بگم؟ من كه خودم مي دونستم نه تنها سنگين و رنگين نيستم بلكه باوري هم بهش ندارم. مي دونستم اين تفاوت استنباط به خاطر تفكره!
اما حالا موندم بين چيزي كه هستم و تصويري كه به غلط تعبير شده!
يه مشابهت بي بنياد!
جمعه ۲۰ فوریهٔ ۲۰۰۹
دو ايستگاه بعد پياده شدم و باز با اطمينان خط عوض كردم و رفتم امام دوباره خط عوض كردم! اما دو ايستگاه بعد ديدم كه از بهارستان سر در آوردم.
باز رفتم امام و خط عوض كردم اما ايندفعه يه نگاهي به تابلو ها كردم. ديدم تو لاين ميرداماد وايستادم.
دوباره برگشتم و بالاخره تونستم برسم به ايستگاه طرشت. وقتي از در مترو مي امدم بيرون نزديك بود از شوق زمين رو ببوسم.
مي خوام يه مشت از خاك متروي طرشت رو بريزم تو جيبم!
سهشنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۰۹
"شغلت چيه؟!"
یکشنبه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۰۹
اونوقت پر از حس محبت مي شي و كلي ذوق مي كني.
و يهو مي بيني يه عالمه آدم دور و برت هست كه بدون اتفاق خاصي دوستشون داري و دلت براشون تنگ مي شه.
زندگي شيرين مي شه گاهي!
چهارشنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۰۹
كاش فرزاد ازاد بود و اين رو مي نوشت، كاش آزاد بود و دست به دست هم براي برابري تلاش مي كرديم.
سهشنبه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۰۹
اما انگار كار اين دو هفته ام اين شده.
حالا كم كم دارم مي افتم تو راه معمول زندگي. جلسه مي رم، ميل چك مي كنم، مهموني مي رم، با تلفن حرف مي زنم و از همه مهمتر كتاب مي خونم.
كم كم دارم ياد مي گيرم آدم بشم باز!
پنجشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۰۹
چهارشنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۰۹
یکشنبه ۲۵ ژانویهٔ ۲۰۰۹
جمعه ۹ ژانویهٔ ۲۰۰۹
بياييد...همه با هم ترانه بخوانيم.*
"كانون مدافعان حقوق بشر" را پلمپ كردند.
" مامورين مالياتي" به دفتر خانم عبادي حمله بردند.
"مامورين نيروي انتظامي " به دفتر خانم عبادي وارد شدند، پرونده ها و كامپيوتر دفتر را ضبط كردند.
" بسيجيان جان بر كف" كفن پوش به منزل خانم عبادي حمله بردند، شيشه شكستند، تابلو پائين آوردند و شعار دادند.
" طي نامه هاي پياپي" خانم عبادي تهديد به مرگ شد.
" سخنگوي وزارت امور خارجه" عنوان كرد كه دولت مي تواند محافظ شخصي در اختيار خانم عبادي بگذارد.
همه اينها را تيتروار مي خوانم. و فقط از خودم مي پرسم چرا؟
ياد روزهايي مي افتم در دنياي كودكي ام ظهرها كه از مدرسه بر مي گشتم مقاله هاي خانم "شيرين عبادي" و "مهرانگيز كار" را در "روزنامه هاي زنجيره اي" آن روزها مي خواندم و با تك تك كلماتشان كم كم با بي عدالتي و نابرابري آشنا مي شدم.
ياد آن روزي مي افتم كه خانم عبادي برنده ي جايزه صلح نوبل شد و من ، خواهر و پدرم تا ساعت ها جلوي درهاي سالن انتظار فرودگاه مهر آباد ميان فشار و همهمه ي جمعيت ايستاده بوديم تا تنها با حضورمان ميان خيل جمعيت اين موفقيت را به او شادباش بگوييم. همان شبي كه تا كيلومتر ها آدم گل به دست ايستاده بود و همه آمده بودند تا بگويند به خانم عبادي ، كه منادي صلح براي جهان است، افتخار مي كنند.
ياد روزهايي مي افتم كه صداي گرم و محكم او در مراسم هايمان قوت قلب بود و اين حضور انساني با خستگي ناپذيري غير قابل وصفش پشتوانه مان.
ياد روزهايي مي افتم كه مي شنيدم بعد از هر فشار و تهديدي وكالت پرونده ي دوستان در بند و زير فشار را وكلاي دفتر مدافعان حقوق بشر بر عهده گرفته اند. مي شنيدم و مي خواندم كه روزها و روزها به دادگاهها مي روند تا به قاضيان، قانون را يادآوري كنند بدون حتي ريالي حق الزحمه.
ياد روزهايي مي افتادم كه با دوستان در كوچه و خيابان گاه و بي گاه با بردن نام او امضايي بر پاي بيانيه هاي كمپينمان مي نشست و لبخندي بر پهناي صورتي، سلامي هايي كه فرستاده مي شد كه ما بايد پيام رسانشان مي بوديم.
ياد روزي مي افتم كه خسته از حادثه ي تلخ خرم آباد پياده تا انتها يوسف آباد رفتم تا آن زن با آن آرامش و صلابت هميشگي اش برايمان بگويد كه قانون چيست و چه كساني چطور زير پايش مي گذارند.
باز گذرا اخبار اين چند روز را مي خوانم. از خودم مي پرسم چرا؟
مي خواهم بدانم كجايند مردمي كه شبي تا صبح در فرودگاه ايستاده بودند، آنهايي كه روزها و ماهها افتخار كردند و هر جاي دنيا گفتند من اهل سرزمين شيرين عبادي ام.
دلم مي خواهد به خيابان بروم و به مردم بگويم :
" بياييد...بياييد همه با هم ترانه بخوانيم. ترانه براي زني كه از صلح مي گويد و امنيت را براي همه مي خواهد. براي زني كه با صبوري مقاومت ايستاد اما گردن خم نكرد.
بياييد... بخوانيم براي زني كه در ميان ترسهامان از آزادي مي گويد، از برابري مي گويد و از دنيايي بدون جنگ.
بياييد... بياييد هم صدا با هم بخوانيم براي اويي كه زير همه ي اين فشارها هنوز مي گويد، مي نويسد، مي ايستد و مي آموزاند.
بياييد... با هم سرود صلح را بخوانيم براي زني كه "پيام آور صلح" است!"
_______________________________________________
پي نوشت :کمپین یک میلیون امضاء برندۀ جایزۀ سیمون دو بووار
چهارشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۰۹
همان وقت ها كه هميشه يك جا لم داده بودم يا خوابيده بودم و به نظر همه ي خانواده بي اندازه كسل مي آمدم و دپرس! اما در واقع غرق لذتي وصف ناشدني بودم. لذت روياپردازي!
اين روزها باز با تنم آشتي كرده ام و با هم حرف مي زنم و با هم مي خنديم. متحد شده ايم. فقط من و تنم!
اين روزها روزهايي خوبي بايد باشد. كشدار، مات، نرم، كند، شيرين و بيهوده! اين بيهوده گذشتنشان چقدر برايم خواستني است!
اين روزها كه همه جا پر از رنگ سياه است، از رنگ خيابانها گرفته تا همه شبكه هاي خبري و دنياي بي درو پيكري كه بخشي از آن را گزارش مي كنند تا دنياي ميل، كار و خلاصه همه جا و همه جا ، درون من را رنگي ملايم و شيرين و خواستني پوشانده. شايد صورتي خيلي نرم و كمرنگ!
اين روزها همه چيزهاي بدي كه خودشان را به زور تحميل مي كنند به راحتي مي توانم فراموش كنم و غرق روياهايي شوم كه وسط اين رنگ كم رنگ درونم ناگهان نور تند مي تابانند و زندگي و عشق!
اين روزها حتي نمي خواهم كسي را ببينم. مي خواهم خودم باشم و خودم. هيچ كس جز يه نفر كه منشا روياهايم است.
اين روزها خوشحالم انگار يك خوشحالي كسل و بيكار!
پي نوشت 1: بي خيال هر چي بي اخلاقي است شدم. ديگر كلمه ي "بي اخلاقي" هم رو سفيد شد.
پي نوشت 2: اين روياهايم اخيرم هم دنيايي مي طلبد بي هيچ آشنايي. آنجايي كه بشود نوشت بي هيچ دغدغه ي قضاوت و شايد رنجش بيهوده ي كسي آن سر دنيا!
پي نوشت 3: هر وقت كمي از اين دنياي كمرنگ درون فاصله مي گيرم همه چيز دوباره سياه مي شود و زشت و پر از خشم.
پي نوشت 4: مضحك تر از اين امكان ندارد، خودشان آدمهاي بي دفاع را مي كشند بعد سه ساعت آتش بس مي دهند براي پاك سازي تا جا براي اجساد جديد باز شود. آنوقت هم در نهايت مي شوند غم خوار حقوق بشر!
پي نوشت 4: آدرس جديد سايت نوزده بار فيلتر شده ي كمپين يك ميليون امضا:
www.campaignforequality.info
شنبه ۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹
پي نوشت: يه چيزهايي خوبي دلم كه شايد بعدن به تفضيل بنويسم. اما زندگي ام انگار خالي شده. يه بغل مي خوام گرم و نرم.
دوشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۸
هر كار مي خواهيد بكنيد اما فقط... فقط به يه حداقل اخلاقي پايبند باشيد، قضايا رو اونجور كه دوست داريد نشون نديد، و حافظه تون رو فقط براي چيزهاي مطلوب به كار نندازيد.
فقط قواعد رو رعايت كنيد. همين!
توقع زياديه؟
شنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۸
خيلي خستم. خيلي دور مي خوام بشم، خيلي خيلي دور. از همه بي اخلاقي ها ، دروغ ها و بد بيني ها.
جمعه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۸
ناراحتم. خيلي...!
پنجشنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۸
اين رو زني مي گفت كه رو يه مبل گل گلي نشسته بود.
سهشنبه ۲۳ دسامبر ۲۰۰۸
بعد با اصرار از من خواست هدفونم رو در بيارم و بعد به انگليسي بهم گفت كه باباش تو 83 سالگي مرده و اون الان عزاداره و از نظرش مشكلي نداره كه من هدفون تو گوشمه!
چهارشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۸
چيزها را چنان كه هست ببين، نه چنان كه ميل داري.*
شايد يكي از دغدغه ي بزرگ زندگي ام اينه كه باور كنم ذهن ديگران مي تونه فرسنگ ها از ذهن من دور باشه و به طبع اين فكر هم يكي از بزرگ ترين لذتهاي زندگي ام مي شه نزديك شدن به آدمها و شناختن و كشف كردنشون.
خوب طبعا وقتي تو باور و تجربه كني كه ذهن بقيه مي تونه به راحتي پروسه هاي متفاوت با آنچه در ذهن تو مي گذره رو طي كنه در نتيجه راحت هم قبول مي كني كه همون آدمها مي تونن اعمالي متفاوت با تو انجام بدن .
و باز نتيجه ي نهايي اين فكر اين مي شه كه مي فهمي هر آدمي مي تونه به انتخاب خودش اعمالي كه انجام بده كه اين اعمال نتيجه ي فكري كاملا متفاوت با آن چيزي است كه تو انتظار داري يا گمون بردي كه اين عمل نتيجه ي چنين فكري است.
و در نهايت همه ي اينها مي شوي آدمي نسبي نگر كه هيچ قاعده ي كلي براي آدمها نداري و فقط و فقط تمام نتيجه گيري هايت را موكول مي كني به زماني كه پروسه ي فكري يك آدم را شناخته باشي. خوب براي داشتن همچين اعتقادي هم خوش بيني زيادي لازم است و اينكه باور كني آدمها دروغ نمي گن .
تا اينجاش بد نيست. اما مشكل وقتيه كه آدمها دروغ ميگن و از طرفي هم درست بر عكس تمام اعمال تو رو نتيجه ي محتوم فكرهاي شرطي شده ي خودشون مي بينن و در نتيجه هم هر حرفي كه تو بزني دورغ يا پنهان كاري تعبير ميشه.
وقتي شما از ساختمان شرطي خود به سخني گوش مي دهيد، چنان است كه انگار با گوش ديگري آن را شنيده ايد.
باز وقتي تو تمام سعي ات اينه كه نسبت به ذهن شرطي شده ات آگاه باشي و با اين آگاهي سعي كني از اين شرطي شدگي آزاد بشي. تا آنجا كه آگاهي، تلاش كني كه با ديگران بر مبناي ذهن شرطي خودت رفتار نكني.
اما وقتي مي بيني در اطرافت نه تنها اكثريت اين سعي ها را نمي كنن كه بر عكس خيلي هم به ذهنشون بها مي دن، جدن وا مي موني.
مي موني بين درست و حقيقتي كه باورش كردي و بين اكثريتي كه اينطور نمي كنن و اتفاقا در برابر تو هم مي گن پس تو خيلي خنگي كه اينطوري مي كني.(تجربه هاي زندگي ات هم مي گن آره! انگار تو خنگي، چون همه ي اين آدمها كه به ذهن شرطي شون اينطور بها مي دن خيلي كمتر از تو در روابطشون آسيب مي بينن و ناراحت مي شن.)
دروغ ناشي از ترس است. و ترس زماني به وجود مي آيد كه انسان مي خواهد خود را جز آنچه هست نشان دهد يا مي خواهد جز انچه هست بشود.
وقتي به اين دريافت كاملن باور داري و ريشه ي همه ي دروغهايي كه گفتي و مي گي رو پيدا مي كني و بهشون نگاه مي كني مي بيني كه همشون نشات گرفته از ترسه اون وقت مي خواي دورغ نگي( لااقل تا انجا كه امكان دارد، چون واقعا گاهي گريزي از دروغ گويي نيست چون اگه حقيقت وجودت رو بگي از خيلي از جاها طرد مي شي. البته به اين هم توجه كن كه تربيتي هم خيلي آدم دروغ گويي نيستي.) اما آدمهاي ديگه حتي اين صداقت تو رو باور هم نمي كنن و اينقدر ذهنشون بر اساس دروغ شرطي شده كه تصور نمي كنن تو ممكنه جدن راست بگي. و جالب تر اينكه حتي وقتي بهشون مي گي كه من دروغ نمي گن چون باور دارم دروغ زماني ايجاب مي كنه كه پاي منفعتي در ميون باشه و شايد اون موقع ها دروغ بگم باز هم باور نمي كنن و باز تمام برداشتشون از تو رو مي ذارن بر پايه ي دروغ گويي ات و اونوقت اونها هم به تو دورغ مي گن و تو فكر مي كني به خاطر همه ي اون چيزهاي بالا آدمها به تو دروغ نمي گن. حالا تصور كن چه خيش خراشمايي مي شه!
آنجا كه ترس هست اخلاق نيست.
تا آنجا كه قابليت دركش رو داري سعي مي كني كه نترسي (و همه چيزهايي كه ترس آور مثل تعلق، مالكيت، عشق، تنهايي و ... رو بشناسي و ببيني و واقعا بخواي اسيرشون نشي) تا بتوني به اخلاق پايبند باشي. اما بعد ببيني آدمها ديگه چقدر راحت در برابر تو بي اخلاقي مي كنن.
در برابر اين بي اخلاقي ها هم تشويق عموم بر اين مبناست كه پس تو هم جواز بي اخلاقي رو داري. اما تو فكر كني كه رفتارهاي تو كه نبايد در برابر رفتارهاي بقيه تعريف بشه. چون تو اول از ديگران به خودت متعهدي.
هر عملي مبتني بر گذشته، عكس العمل است و نه عمل. و عكس العمل يك چيز مرده است، زيرا بازتاب حافظه است.
ذهنت رو از گذشته ها پاك مي كني و اين رو حتي به آدمها هم مي گي. و جدن هيچ چيزي خيلي در يادت نمي مونه. اما مشكل اونجايي كه درست در برابر همون آدمهايي كه تو باهاشون اين كار رو كردي اونها با تو اين كار رو نمي كنن و اتفاقا همه ي كارهاي تو يادشون مي مونه حتي اونهايي كه تو بابت انجامشون عذر خواهي هم كردي.
براي شناخت ذهن بايدبه حركات آن توجه كرد.
براي اينكه واقعا بتوني ذهنت رو بشناسي از تجربه هايي كه جلوت فكرهاي جديدي خلق مي كنن فرار نمي كني و حتي گاهي خودت به عمد شرايطي رو خلق مي كني كه ذهنت رو مجبور به حركات جديد كنه تا تو بتوني ذهنت رو بشناسي و تو همه ي اين پروسه ها هم سوژه خودتت و ذهنت. اما يه دفعه مي بيني كه عالم و آدم دارن پشت سرت بد مي گن و به خيلي از چيزها مثل نمايش دادن و شجاعت الكي به خرج دادن و ... متهمت مي كنن، چيزهايي كه ممكنه بهشون فكر هم كردي باشي اما اعمالت نتيجه ي چنين فكرهايي نبودن.
وقتي محرك كارهاي شما "خود" است، ارضاي تمايلات خودتان مطرح است و انسانها فقط ابزار و وسيله ي چنين ارضايي هستند.
از صميم قلب اعتقاد داري كه حق نداري آدمها رو وسيله ي رسيدن خودت به خواسته هات قرار بدي. براي همين تو تمام مواقع آدمها رو هم مد نظري داري. هر وقت قرار باشه سوژه خودت باشي يك چهارچوب محكم اخلاقي براي خودت مي چيني و به خودت قوين تذكر مي دي كه حق نداري پات رو از مرزهاي اين دنياي اخلاقي فراتر بزاري. تازه اين دنياي اخلاقي خيلي هم سفت و سخته و گاهي اونقدر محكم و سخت مي شه كه تو تبديل مي شه به آدمي مبتلا به مازوخيسم! اما باز باوري كه داري كه نبايد هيچ روزي مديون خودت بشي نمي ذاره كه تو اخلاقت رو زير پا بزاري.
شما وقتي بدون آنكه نسبت به چيزي شناخت داشته باشيد آن را توصيه و تبليغ مي كنيد داريد يك دروغ را توصيه مي كنيد.
اين هم جزو باورهات باشه و حتي به اين باور رنگ اخلاقي هم بزني كه وقتي كه خودت نمي توني كاري رو انجام بدي اخلاقي نيست كه براي ديگران تبليغش كني. و واسه همين تا اونجا كه آگاهي سعي كني كسي رو نصيحت نكني و مبلغ هيچ طرز فكر خواصي هم نباشي و فقط و فقط از چيزهايي بگي كه واقعا تجربه اش كردي. تازه اون تجربه ها رو هم بدون هيچ قطعيتي انتقال بدي چون باور داري كه انسان كليتي واحد نيست كه بر مبناي يك قياس جز به كل بشه در باره اش قضاوت كرد.
ما بطور عجيبي از مسائل خود مي ترسيم، در رابطه با آنها احساس ياس و واماندگي مي كنيم، بنابراين بجاي آنكه آنها را از نزديك ببينيم و بشناسيم مدام در حال فرار هستيم. شما زماني مي توانيد يك مسئله را بشناسيد كه در تماس و رابطه ي مستقيم با آنها قرار گيريد.
واسه همين كه نمي خواي از مواجه با خودت بترسي هر وقت كه ديگران واسه تو مساله اي مي سازن يا فكر مي كنن كه تو واسشون مساله اي ساختي به جد تصميم مي ري بري و باهاشون صحبت كني و پروسه ي فكري هر دوتون رو بريزي رو دوري تا شايد بفهمي مقصر كيه . جدن به خودت گوشزد مي كني كه اگه يه جايي هم تو مقصر بودي بايد عذر خواهي كني و به اين تقصير خودت اذعان داشته باشي. چون اينقدر خودت رو نگاه كردي و روانكاوي كردي كه خيلي از ايرادات خودت رو مي شناسي و از صميم قلب ايمان داري كه نه تو و نه هيچ كس ديگه از خطا كردن مبري نيست.
تا وقتي كه آدمها مي يان حرف مي زنن مشكلي نيست. اما مشكل اونجاست كه يكي از اين آدمها نمي خواد حرف بزنه، به تو فرصت حرف زدن نمي ده. و از اونجا كه تو فكر مي كني گفتن و شنيدن وظيفه است حتي به تو فرصت نمي ده كه به وظيفه ي خودت عمل كني. يا بدتر وقتيه كه طرف مي ياد با تو حرف مي زنه اما در نهايت باز باورت نمي كنه و تو فكر خودش دائم دنبال معني حرفات يا اون چيزهايي كه تو نگفتي مي گرده. در حالي كه به نظر تو همه چيز تموم شده و خوشحالي! در هر دو حالت هم از تو كاري بر نمي ياد چون مي دوني كه آدمها حق دارن كه انتخاب كنن چطور فكر كنن و چطور عمل كنن. فقط متاسف مي موني بابت فرصتي كه به بزرگ شدن سوءتفاهم ها داده مي شه.
ذهني كه بار گذشته را بر دوش مي كشد هرگز يك ذهن سبك، روشن ، آزاد و بي قضاوت نيست.
تو مي خواي از گذشته رها بشي و حتي بهش فكر هم نمي كني. اما يهو مي بيني اين گذشته هنوز تو ذهن اكثر آدمهايي كه تو ساختن اين گذشته شريك بودن مونده و بر مبناي همين شرطي شدگي از گذشته با تو رفتار مي كنن و تازه كلي از كارهاي تو رو هم بر همون مبنا تعبير مي كنن.
هنگامي كه ذهن از چيزي آزاد گردد ولي بر ضد آن پيدا كند اسير زنجير واكنش ها است.
سعي مي كني بدي هايي كه ديگران در حقت كردن رو ببخشي، چون فكر مي كني آدم ها هر لحظه ممكنه تغيير كنن همونطور كه تو تغيير مي كني. و باور كني كه اون عمل تنها نتيجه ي همون لحظه بوده و ممكنه در زمان بعد تغيير كنه .
اما بعد همه ي اطرافيان و حتي همون آدم هم به تو بگن چقدر احمقي كه اينطور فكر مي كني!
و حتي بتوني اونوقت كه در بحبوحه ي يه دلخوري بزرگي بگي كه من كينه اي از كسي به دل ندارم و بقيه بهت بگن پس يا خيلي احقي يا دروغ گو!
در نهايت تو فقط بموني بين اون چيزي كه هست و اون چيزي كه بايد باشه.
وقتي تو مي خواي بيماري نوع بشر را نشان بدهي متهم به ديوانگي مي شوي( لوئي فردينان سلين** ).
اما حتي تو سعي هم نكني كه چيزي رو به كسي يا كساني ثابت كني يا بهشون بگي كه ما همه بيماريم. فقط سعي كني با دركي كه خودت داري و بيماري هايي كه تو درونت شاختي اون ها رو فقط و فقط در خودت درمان كني .
پس به جاي متهم شدن به ديوانگي متهم مي شي به حماقت.
و فاجعه اونجاست كه بر مبناي همه ي اينها به چيزهايي متهم مي شه كه حتي يه لحظه هم به ذهنت خطور نكردن و تو مي موني تو يه شوك بزرگ!
و غير قابل باور ترين چيزي كه مي شنوي اينه كه بر مبناي همه ي اينها كه تو مي گي و به راحتي اذعان مي كني كه آقايون خانمها من هم مثل بقيه آدمها بيمارم، ديگران فكر مي كنن تو داري مي گي اوه! من خيلي خوب و ماهم!
و وحشتناك اونجاست كه ازت دائم توقع داشته باشن كه خوب باشي و هر عملي خلاف خوب بودن از خودت بروز بدي غير قابل بخشش مي شه. اونوقته كه تنفس برات سخت مي شه! چون تو نمي توني هميشه خوب باشي.
و درست نقطه مقابلش تو وقتهاي كه واقعا قصد داري خوب باشي از رفتارها و حرفهات هزار و يك جور تعبير غلط غلوط مي شه كه حتي به مخيله ي تو توي اون لحظه هم خطور نمي كرد.
پي نوشت 1: لطفا دوستاني كه اين پست را مي خوانند فكر نكنن دارم چيزي را به در مي گم كه ديواري دير بشنود. شما را به خدا!
اينها را فقط مي نويسم كه خودم را روايت كنم بر مبناي همه ي چيزهايي كه ديده ام و چيزهايي كه من را ساخته ان.
پي نوشت 2: وقتي هم كه دمها اصرار دارن درباره ي ديگران اونطور كه دوست دارن فكر كنن و هيچ منطقي هم سرشون نمي شه چه كاري از دست ما بر مي ياد؟
پي نوشت 3: اين نوشته براي اين نيست كه اصرار كنم كه بگم درباره ي من چطور فكر كنين.
پي نوشت 4:روزي مانيفست وبلاگم را خواهم نوشت!
* سخنان بولد شده از كريشنامورتي عارف و فيلسوف هندي است.
** رمان نويس فرانسوي.
یکشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۸
خوب! بالاخره هم مي بينيش. در فواصل زماني طولاني.
نه دنياي مشتركي بين شما باشه، نه علاقه ي مشتركي ، نه خاطره اي، نه دانش مشابهي و نه حتي زبان مشتركي.
حتي ظاهرش هم اوني نيست كه مطابق سليقه ي عمومي تو باشه. حتي گاهي ساده ترين و معمولي ترين كلمات را هم بايد براش معني كني.
اما دقيقن همين تفاوتها، همه اختلافها جذبت كنه.
تنها سه بار در زندگي ات ديده باشي اش. اما فكر و ذكر اين روزهايت شده باشه اون چيز خوبي كه يك بعد از ظهر به تو داد و نيمه رها كرد و رفت.
تا اينكه بالاخره يك روز تلفن رو برداري و با كلمات بهش بگويي :" بابا لعنتي بيا پيشم."
تازه اين را تويي بگي كه دلت براي كم آدمهايي تنگ مي شه آنقدر كه بخواهي بيان پيشت، تويي بگي كه در مورد گفتن اينكه فلاني بيا پيشم اينقدر قدي ، تازه آن هم به آدمي كه فقط شايد 7-8 ساعت در عمرت ديده باشي اش و باز اين را در حالي بگي كه مي دوني آن دوست نازنين نمي تواند بيايد پيشت، اصلن و ابدن.
تازه همه ي اين حسها دقيقن بعد از اون ساعت 8 شب كه بي خيال و خندان ازهم جدا شدين ايجاد شد همون موقع كه رسيدي خونه و روي تختت چهارزانو نشستي و چونه ات را تكيه دادي به كف دو تا دستات و فكر كردي كه انگار يه چيزي نصفه موند...!
و بعد يك هفته فكر كردن به اون چيز نصفه دلت نتونه تحمل كنه و بهش بگي بيا كاملش كن، فقط تو مي توني! و حتي اونقدر نشناسي اش كه بدوني با اين حرفت پررو مي شه يا نه( اما اگرهم پر رو بشه اصلا برات مهم نباشه.)
تازه اينقدر بودن تو اين دنيايي كه فرسنگهاي از دنياي روزمره ي تو دوره برات خواستني باشه كه نخواي هيچ آدم ديگه اي هم بياد تو اين دنيا. و اين خواستت وقتي شكل خودخواهي به خودش بگيره كه در برابر اشتياق اون دوست براي شناختن دوستاي ديگه ات چشمات برق شيطاني بزنه تو دلت بهش بگي من تو رو به هيچ كس معرفي نمي كنم، چون نمي خوام اين دنياي متفاوت هم رنگ آشنايي هاي قديم رو به خودش بگيره.
پي نوشت 1: نمي دونم اين جس چقدر ادامه پيدا مي كنه. البته دور بودن اون آدم هم اين فرصت رو به ذهنت مي ده كه واسه خودش بتازه و دنياي انتزاعي خودش رو محكم تر كنه. اون هم دور بودني به مدت يك ماه!
پي نوشت 2: البته اين خودخواهي ام كه نمي خوام به كسي معرفي اش كنم را حتما بهش مي گم و ازش مي خوام كه خودش انختاب كنه. چون در غير اين صورت خيلي غير اخلاقيه.
و از صميم قلب اميدوارم بزاره اينقدر خودخواه باشم.
پي نوشت 3: اين روزهايم را دائم در ترس گذراندم. آنقدر ترسيدم كه زبانم بند اومد و تقريبا 24 ساعت به سختي حرف زدم. وسواس فكري ناراحت كننده ام گاهي به شدت آزار دهنده مي شه و رهايي از آن سخته.
ترس و آرزو! (ترسم ربطي موضوعي اي به اين نوشته نداره).
پي نوشت4: چقدر سخته كه يه جايي هي دنبال نشاني از خودت بگردي اما پيداش نكني. هي اميدوارم به نشاني بموني اما باز نبينيش.
پي نوشت 6: كسي تا حالا از اين حسها داشته؟ كسي تاحالا اينهمه حس متناقض رو با هم يه جا داشته؟
جمعه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۸
پي نوشت 1: هنوز مونده ام بين اينكه احساست چقدر بهت راست مي گه. مثل بعضي از آدمها هيچ وقت نتونستم در اين باره كه احساس من حتما راست مي گه يا نه به قطعيتي برسم. اما از طرفي هم مطمئنم كه احساس تو هم بالاخره بخشي از واقعيته. چون وجود داره و اثبات اين وجود هم سخت نيست.
پي نوشت 2: اما مي دونم كه بايد به احساسات احترام بزاري البته هميشه با حفظ اين احترام احتمال هر گونه خطايي رو هم براش قائل باش.
پي نوشت 3: اينكه آدم ياد بگيره صبر هم كنه چيز بدي نيست. چون حتي احساسات هم در طول زمان تغيير مي كنن.
پي نوشت 4: در هر حال لپ مطلب اينكه الان ديگه عصباني نيستم. ديگه هم قصد ندارم عصباني باشم تا اطلاع ثانوي!
پي نوشت 5: كاش همه ي ما ياد بگيريم كه صادق باشيم و صداقت ديگران رو هم باور كنيم.
دوشنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۸
اول انگشت اشاره، بعد انگشت بزرگه و بعد هم اون يكي.
يكي يكي شان رو كم كم و يواش فرو مي كرد تو واژنش.
.
.
.
هيچي!
حتي يه قطره خون!
تمام...! به همين راحتي!
حالا ديگه اصلا مهم نيست كه بكارتي بوده يا باقي مونده يا از بين رفته باشه.
مهم اينه كه فضاي داخل واژنش رو كشف كرده. مهم اينه كه انگشتاشش رو از اون خم تنگ پيچ دار گذرونده بود و لغزونده بود تو اون فضاي خالي. مهم اينه كه قداست اون فضاي بكر رو شكسته بود. و مهم تر از همه اين بود كه همه ي اين تجربه ي اول با همه ي لذت و ترسش تنها مال خودش بود، بي هيچ شريكي، بي هيچ خاطره ي بياد ماندني از وجودي كه بعدها هميشه تو ناخوداگاهش به عنوان اولين كس ثبت خواهد شد. مهم تجربه ي يگانه و زنانه ي خودش بود، بي حضور غريبه اي.
مهم نبود كه حتي همه ي آدمها هم بهش بخندن و احتمالا كسايي هم باشن كه بگن براي از بين بردن چنين چيزي فيزيكي اي نه بلندي انگشتاش كافي بودن و نه قطرشون. مهم اين بود كه با همين انگشتهاي كوتاه و باريك يه ترس تاريخي و ريشه دار، يه اضطراب مداوم، يه ساختار محدود كننده و حتي يك نام پوچ رو پاره كرده بود.
حتي ديگه مهم نبود كه بعدن بخواد همخوابه ي كسي بشه يا نه. مهم اين بود كه با سه تا انگشت، با لمس لبه هاي تنگ و خيس خصوصي ترين و سركوب شده ترين اندامش ، يكه و تنها خيلي از باورها رو فرو ريخته بود، خيلي از اسمهاي پوچي كه تعريف خودش رو روي اونها استوار كرده بود رو نابود كرده بود و حالا فقط خودش مانده بود و انتخابهاش!
یکشنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۰۸
تغيير براي برابري برنده جايزه ي گزارشگران بدون مرز
نوشته ي من در تغيير براي برابري:
روز جهاني خشونت عليه زنان، بهانه اي براي نوشتن!
شنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۸
اين روزها زياد اين رو با خودم مي گم و مثل هميشه آدمهاي پر تناقض زيادي مي بينم.
شايد با فكر كردن به اين جمله پذيرش اين تناقض ها هم برام راحت تر ميشه.
خودم در زندگي ام تا آنجا كه يادم مي ياد خيلي پر تناقض نبودم. بدون هيچ ارزشگذاري اي اين حرف را مي زنم. معمولا وقتي بخواهم حرفي را بزنم يا كاري را بكنم آنقدر قبلش بالا پائينش مي كنم و بررسي اش مي كنم و وقتي به نتيجه قطعي رسيدم انجامش مي دم يا مي گمش و درنتيجه ي چنين خصوصيتي كمتر به تناقض مي خورم .البته مطلقا هم بي تناقض نيستم.
خوب !تناقض جزو ذات انسانه. اين رو از نگاه يه آدم ذات گرا نمي گم . منظورم جزءلاينفك آدمهاست. طبعا من هم يه آدمم!!!
اما هدفم از گفتن همه ي اين حرفها همين بود كه بگم درباره همين موضوع ساده دچار تناقض شدم. از يه طرف آرامشي كه در بي تناقضي هست خوبه و لدت بخش، از طرف ديگه گاهي شك و تناقض هم حال ميده.
پي نوشت 1: بايد اسم اين جور پستها رو بزارم يادداشتهاي يك ديوانه. مي خوام يه حرفي رو بگم، ذهنياتم رو بريزم بيرون اما اينقدر اين فكر پراكنده و نامتمركز است كه نمي دونم چقدر در رسيدن به اين هدف موفقم. همين الان كه دارم اين پست را مي نويسم در عين حال به صد تا چيز ديگه دارم فكر مي كنم، دختر عموم كه 5 سالشه داره باهام بازي مي كنه و يه دفعه از اون استرسهاي بي دليل يهويي مي لغزه زير پوستم.
پي نوشت 2: شايد هم حرفهايي كه مي خوام بزنم و به هزار و يك دليل نمي تونم باعث مي شه كه پراكنده و نامفهوم بنويسم. كاش اين ترسها و سانسور هم جزو ذات زندگي جمعي نبود. اين رو واقعا بي هيچ تناقضي آرزو دارم.
جمعه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۸
نوشته ي يك شب گيج!
اي رو در معاشرت با آدمها و از زبون خودشون شنيدم. البته اونا اينطور به من نگفتن اما تصويري كه از من تو ذهنشون بود و به صورت نا خودآگاه بهم منتقل كردن خيلي متفاوت با چيزي بود كه خودم از خودم تصور مي كنم.
البته در اين مورد اشتباه معنايي نداره! به هر حال همون كه نشون مي دم يعني منم و چيزي غير از اين نيست. شايد بگويم همه ي "من" نيست.
آره اين بهترين چيزيه كه مي تونم در اين باره بگم.
اين رو مي نويسم چون تمام ديشب داشتم به همين فكر مي كردم. وسط همه ي تاريكي ها، جمعيت، گرمي و عرق تن ها ، موسيقي و همهمه ها اين هموني بود كه همه ي اطرافم رو پر كرده بود.
يه آدم جيغ جيغو، بد دهن، تا حدي شوخ، مسخره ، پر سر وصدا ، پر حرف ،الكي خوش و سطحي! آدمي كه دوست داره در مركز توجه باشه، از حرف جدي زود خسته مي شه و سواد چنداني هم نداره، هميشه دوست داره تو جمع باشه و تنهايي به شدت براش آزار دهندس. زني كه شايد راحت مي تونه دروغ بگه و چهارچوبهاي اخلاقي خيلي سفت و سختي نداره!
اين چيزي كه بخش بزرگي از تصوير بيروني من رو تشكيل مي ده. البته در جاهاي مختلف متناسب با نوع ارتباطم با آدمهاي مختلف و چرايي و چگونگي اين روابط طبعا تصويري هم كه از من وجود داره متفاوته.
گاهي از بعضي از دوستانم مي شنوم كه بزور باورشان بشود كه من حتي يك كتاب خوانده باشم و مي دونم خيلي وقتها تفاوت در شيوه ي زندگي آدمها ، ديگران رو به سمت اين قضاوت مي كشونه كه لابد آدمهايي مثل من مي خوان پز بدن يا بزور خودشون رو متفاوت نشون بدن. پس معمولا سكوت مي كنم و سعي مي كنم جز در مواقع اضطراري حرفي نزنم. اما خوب همين سعي بيهوده هم گاهي آزار دهنده مي شه چون تو رو به سمت سانسور خودت مي كشونه و باز مجبوري تغيير رويه بدهي و همه ي اينها به طرف تناقضي وحشتناك سوقت مي ده! و از طرف ديگه همين تفاوتها و قضاوتها باعث مي شه كه آدمها تلاش بي وقفه ي تو رو براي پيدا كردن اشتراكها نبينن و به نظر نرسه.
اصلا قصد ندارم اين پست رو تبديل به يك دفاعيه يا تعريف از خود بكنم كه من چنينم و چنان نيستم. و باز تاكيد مي كنم كه بالاخره آنچه هست نمودي از آنچه بوده. و دفاع كردن هاي اين چنيني هم چندان مطلوب من نيست. چون باز هم به نظر من كار پوچيه و تو اين جور مواقع فقط فكر مي كنم گفتن " نه اينطور نيست" كافي باشه. چون معمولا شروع دفاع هاي پر شور درباره ي چگونگي "بود و هستت" كم كم به اين عادت مي كشوندت كه اين كار تبديل به شيوه ي معمولت بشه، اون وقت تبديل مي شي به آدمي كه همش خودش رو تو چشم ديگران مي بينه و منتظر قضاوتها ي ديگرانه. مي شي يه آدم ترسو و بزدل كه سايه نگاه ديگران پر رنگ تر از هر واقعيت بيروني و درونيه. و طبعا مي افتي تو دور بازتعريف، سانسور و بازي كردن براي آدمها كه من همونم كه شما مي خواين. و اين يعني فاجعه ي انساني!
و همين فاجعه ي انساني پيش فرض و در عين حال پيش زمينه ايه كه كساني كه چنين مي كنن نتونن جذابيت هاي خودشون رو باور كنن، به خودشون ايمان بيارن وخودشون باشن. همون وجود يكتا و يگانه خودشون رو بشناسن و پرورش بدن.
بحثم سر چيزهايي است كه نشان داده مي شه و لزوما قرار نيست كه همه ي واقعيت باشه.
البته چنين تصويري نه تنها برام آزار دهنده نيست بلكه گاهي خيلي هم برام جذاب مي شه و به صورت آگاهانه مي رم به سمتي كه چنين تصويرهايي از خودم رو پر رنگ كنم. لازمه كه بگم اين عمل آگاهانه هم مطلقا براي "مبهم" شدن نيست كه مثلا اين ابهام باعث جدابيت بيشترم بشه و ديگران بيشتر طلبه ام بشه. چون باز اعتقادات (هموني كه من اسمش رو مي ذارم چهارچوب اخلاقي) بهم اين رو مي گه كه سعي در بودن يا نمايش چيزي كه نيستي بي اندازه مضحك و رقت آوره! خوب من هم اصلا آدم مبهمي نيستم!
معمولا عادتمه كه انگيزه ي هر كاري را در خودم بشناسم و دلايل را يكي يكي كشف كنم.
خودپنداره ي "من" از "من" متفاوت با چيزي كه نشان مي دهم. با وجود همه ي لذتي كه از اين تفاوتها مي برم اما گاهي بشدت غمگين مي شم . چون همين تصويرهاي باعث مي شود آدم هايي كه انتظار داري، تو رو آنطور كه خودت توقع داري نبينن و نشناسن. و معمولا هم براي رفع اين شبهه هيچ تلاش آگاهانه اي نمي كنم. چون مي دونم كه تلاش براي برساختن يا باوراندن هر چيزي گاهي مي تونه آنقدر پوچ، تصنعي و ابلهانه به نظر بياد كه در نهايت تصوير خودت رو براي خودت نابود كنه. و اين تصوير خود از خود مهم ترين چيزي كه فكر مي كنم هر آدمي تو زندگيش داره و براي همين هم اصلا قصد ندارم اين تصوير رو بهم بريزم و با نماياندن يك تلاش حقارت آمير يك عمر شرمنده ي خودم بشم.
تمام سعي ام براي نوشتن اين چندخط اينه كه از اين تجربه ي كاملا فردي اين نتيجه رو بگيرم كه چقدر غم انگيز مي شه روابطمان وقتي كه همش بخوايم رويه نمايان آدمها رو ببينيم و اين رو به عنوان تنها واقعيت ممكن باور كنيم.
اين غم وقتي براي من به شخصه پررنگتر مي شه كه با آدمهايي مواجه مي شم كه دلم مي خوام من و اونها روابطي غير از روابط عادي و معمول روزمره داشته باشيم، دلم مي خواد جذب همه ي خواستني هاي هم بشييم، هم رو كشف كنيم، اشتراكات رو ريز ريز پيدا كنيم و از بودنشان لذت ببريم اما باز همون قضاوت اوليه باعث مي شه كه تو ديگه تو زاويه ديد اون آدمها نباشي و طبعا چون به نظرم سعي بي فايده اس پس فقط از ته قلب متاسف مي مونم.
و باز اين تاسف وقتي عميق تر مي شه كه تو با برداشتي كه از يه آدم داري و انتظار داري كه درست باشه ، توقعت اين باشه كه سطح درك اون عميق تر از همين رويه ي بيروني باشه و قابليت اين كه رو داشته باشه كه همه رويه هاي ظاهري رو كنار بزنه و اون چيزي رو پيدا كه يه جورايي گوهر همه وجودت. اما دقيقا رفتار اون آدم به تو اين رو نشون مي ده كه انتظارت بيهوده و پوچه.
به هرحال فهميدم كه آدمها اون چيزي نيستن كه معمولا نشون مي دن و اين خود واقعي مي تونه بهتر يا بدتر از تصوير بيروني باشه . اما انتظار براي مطابقت صد در صد اين دو تا وجهه ي يك آدم بيهوده اس.
پي نوشت 1: حتي همه ي برداشتهاي نوشته شده تو اين پست درباره ي آدمهاي كه تو ذهنم هستن باز مي تونه اشتباه باشه.
پي نوشت 2: مهم اينه كه تو باوركني هيچ چيز صلب و مطلقي در اين دنيا وجود نداره، همه چيز نسبيه. و بعد اين ديدگاه رو در مورد وجود آدمها هم بسط بدي . اونوقت قابليتمان براي پذيرش و ديدن گوهر وجود حقيقي بيشتر مي شه.
پي نوشت 3: بعد از روزها نوشتن پستهاي يك خطي اين روزها به زياده گويي افتادم.
پي نوشت 4: نگفتم به نظر خودم كدام يك از اين واقعيتها بيروني با واقعيت دورني من منطبقه يا نيست چون نمي خواستم تو دام دفاع و اثبات بيفتم.
پي نوشت 5: گيجم و وسط همين گيجي و سر سنگيني همه ي اينها رو مي نويسم. طبعا فقط تبديل به كلمه كردن تراوشات ذهنيه و هيچ اصراري روي درست وغلط بودن مطلقشان ندارم. و هيچ ماجرايي هم در ذهنم نيست.
پي نوشت 6: كاش باشه كسي كه بهم بگه ديشب و امروز صبح وسط همه ي جيغ ها و بالا و پائين پريدن ها اون چيز ته چشمم رو ديده. همون كه مخصوص حس اين روزهامه.
پي نوشت 7: از يس پريدم نمي تونم راه برم و ديشب فهميدم من به طرز غير قابل باوري همه ي آهنگ هاي شش و هشت رو حفظم!!!
سهشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۸
اما بعد به خودمون گفتيم عوضش ما حق انتخاب داشتيم. و اين خودش فرصت بزرگي بود. فرصت انتخاب! به جاي انتخاب شونده، انتخاب كننده بوديم. خوب دنيا عوض چيزهايي كه بهت نمي ده، چه چيزهاي ديگه ميده كه دست خالي نباشي.
لذت انتخاب خيلي خواستني بود!"
اين جملات رو يه زن خيلي دوست داشتني با ادبياتي كم و بيش مشابه اين چيزي كه من نوشتم گفت.
وقتي به خودم نگاه كردم ديدم من هم خيلي انتخاب نشدم. مي تونه دلايل مختلفي داشته باشه مثلا اينكه به نظر اونها كه بايد انتخابم مي كردن و نكردن اونقدر زشت و بد ادا و خنگ و نخواستني از اين چيزها بودم كه اصلا خوششون نيومد. خوب مختار بودن ديگه!
يا به خاطر همين گيجي مادرزاد منه كه اينقدر سرم با دمم بازي مي كنه كه اصلا بعضي چيزهاي رو نمي فهمم و بعد يارو مي ره بودن اينكه به من هم حق داده باشه كه رو پيشنهادش فكر كنم و انتخابش كنم.(البته فكر كنم احتمال اولي بيشتره! جدا عرض مي كنم.)
اما طبعن انتخاب كردم. البته نه اونقدر كه بشه مثنوي هفتاد من كاغذ ها! اما خوب! فكر كنم تو بيشتر موارد فاعليت با خودم بود. حالا لزوما قرار نبود كه دقيقا من برم و بگم : " هي يارو ! من انتخابت كردم!" اتفاقا در موارد مهم اونقدر كه يادم بمونه اين حس خواستن دو طرفه مي شد و نياز چنداني به گفتن نبود و يه دفعه مي ديدي افتادي وسط ماجرايي كه دلت مي خواست.
طبيعتا وقتي قرار بود خودم يكه و تنها برم همون جمله ي طلايي :" هي يارو...!" رو بگم در بعضي موارد جواب مثبت گرفتم و تو بعضي ديگه هم نه!
و باز جدن اون موقع ها كه جواب طرف منفي بود تا حالا كه خدمت شما هستم خيلي غصه نخوردم. البته غصه خوردم ها! اما نه به خاطر جواب نه شنيدن! بلكه بيشتر ناراحتي ام مربوط به چطوري نه گفتن آنها بود. خيلي بد بود. باور كنيد! شوخي ندارم اصلا. اينقدر بد بود كه افتادم به جون خودم كه لعنتي اين كي بود كه تو خوشت اومد ازش؟! و بعد كلن بي خيال ياروشدم.
خيلي از موارد هم شده كه ... آه...! در سكوت عاشق بودم و عاشق ماندم و عاشق مردم!!!!! ( مي دونم در اين لحظه عق زديد اما حالا نه به اين بي مزگي...! اما لپ كلام اين كه نرفتم به يارو بگم و معمولا در چنيني موارد خود بي خود درمان مي شم.)
اما وسط اينهمه حرف و حديث عجب اون موقعيه كه تو يكي رو دلت بخواد، خيلي هم بخواد... اما اصلا پيش فرض ذهنيت اين باشه كه دلت دلش بخواد اون جمله ي طلايي رو از زبون ياروي محترم بشنوه. آدمهاي سالم تو اين جور مواقع مي رن و يه كارهايي مي كنن كه توجه طرف بهشون جلب شه و با رندي و ادا بالاخره جمله ي لعنتي رو از دهان مورد نظر بيرون مي كشند. اما از اونجايي كه من آدم خيلي سالمي نيستم و چهارچوبهاي ذهني و زيبايي شناسي ام خيلي تنگه در نتيجه همين طور مثل خر مي مونم تو گل.
از يه طرف دل بي صاحاب مونده كه زبون آدمي زاد سرش نمي شه و از طرف ديگه هم اين مورد از اون موردهايي نيست كه به اين راحتي ها بي خيال ما بشه و از طرف ديگش هم قدي!
خوب فكر مي كني كه بي خيال زيبايي شناسي و اين اراجيف... دل رو درياب! مي خواي بري به يارو يگي كه بابا...! آدم نا حسابي! من ازت خوشم مي ياد. اما اونوقت ممكنه بهت بگه نععع!
خوب مي گي، بگه! لااقل تكليفت با خودت مشخص مي شه. اما اين "نه" روياهات رو ممكنه ازت بگيره. خوب باز ممكنه بگي رويايي كه تهش چيزي نباشه مي خوام اصلا بره بدرك!
اما خوب بابا يارو رو خيلي مي خواي! خيلي هم دلت مي خواد كه اين حس متقابل باشه ( به همه اين نكات اين رو هم اضافه كن كه از نظر خودت هيچ عيب و ايرادي نداري، پس اين وسط اصلا دچار شكست اعتماد بنفس نمي شي كه اتفاقا خيلي هم از خودت خوشت مي ياد.) اما موضوع اينه كه اوم آدمه به هزار و يك دليل محترم براي خودش و نامحترم براي شما از تو خوشش نمي ياد يا تو رو اونطور كه خودت انتظار داري نمي بينه و دقيقا مشكل تو اينه كه در عين حال كه خيلي به اين انتخابش احترام مي ذاري اما همش هم فكر مي كني كه لامصب چرا من رو نمي بيني پس؟! و دقيقا مشكل اينه كه پيش خودت فكر مي كني كه با تحقق روياهات هم خيلي از چيزهايي رو كه دلت مي خواد بدست مي آري هم خودت مي توني خيلي از چيزهايي كه اون دلش مي خواد رو بهش بدي و دلت مي خواد اون آدمه فرصت اين امتحان كردن رو به تو و خودش بده. آخه از نظر تو خيلي چيزها به يه بار امتحان كردنش مي ارزه، بخصوص موارد اين چنيني! يا هموني مي شه كه انتظار داري يا در نهايت اون نمي شه و برمي گردي به وضع قبلي تون.
اما ممكنه با خودت فكر كني با اين دل به دريا زدن و گفتن، امكان اتفاق هاي بعدي رو از خودت مي گيري.
خبال هم نكنيد اين مجذوب شدنه از اون مدلهاي لوسه كه هي بشيني و آبغوره بگيري و بري تو صحراي كربلا اسم يارو روهوار كني ها ...نع...نع...نع!
بلكه يه مدلي كه تو خودت خيلي با اين حسي كه داري حال مي كني و خيلي خوشحالت مي كنه!هيچ دلتنگي و غم وغصه اي هم توش نيست. اصولا حتي دلت هم واسه ياروي خواستني تنگ نمي شه.
اما خوب...!
حالا شما اگه يكي باشين كه از از اين حسهاي كوفتي داشته باشه و در عين حال خيلي هم روي چهارچوبهاي اخلاقي و زيبايي شناسي خودش مصر باشه و تو اين چهارچوبها ناز و عشوه و غمزه خركي جايي نداشته باشه و در عين حال خيلي هم به انتخابهاي طرفش احترام بذاره و بهش حق بده و از طرفي هم هيچ اشك و آهي هم توش نباشه و پيش خودش فكر كنه من با اين زبون بي احساسم چي رو برم به يارو بگم، چي مي كنيد؟ تازه روي همه ي اينها هم يه دلي رو اضافه كنيد كه هيچ منطقي حاليش نباشه و تازه شايد برعكس خيلي هم منطقي باشه و در برابر همه " بشين سر جات بچه " گفتن هاي شما هم كلي استدلال بياره و بگه:" اصلا چرا نبايد از اين يارو خوشم بياد؟" طوري كه هيچ جوره نتوني قانعش كني. جدن چه مي كنيد؟
پي نوشت 1: دوستي وقتي پست من رو خوند گفت:" چون تو توي زندگيت خلا عاطفي داري واسه همين اين آدمه رو مي خواي، به جاي اينهمه بالا پائين كردن و ور رفتن با اين يارو برو دنبال يكي كه دوست داشته باشه اونوقت همه چي از سرت مي پره."
خوب! مطلقا نظر اين كارشناس محترم رو رد نمي كنم. اما اينطور نگاه كردم به ماجرا تقليل دادن اون آدمه. يعني اينكه من به خاطر مشكل شخصي خودم ازش خوشم مي ياد و نه به خاطر جذابيتهاي خودش. اين ايده خيلي واسه من خوشايند نيست كه بهش تن بدم، آخه تو اينجور مواقع كلي با خودم مي جنگم كه آدمها رو به خاطر خودشون دوست داشته باشم و نه صرفا به خاطر خودم و مشكلات و نيازهام. به نظرم اينطور دوست داشتن اخلاقي نيست.
پي نوشت 2: زباني كه اين پست رو باهاش نوشتم كلن زبان جديديه!
پي نوشت 3: همه ي اين حس ها صرفا براي جنس نر نيست بلكه براي ماده هاي محترم هم مي شه بوجود بياد. دوستي!
پي نوشت 4: شايد فردا از سرم بيفته!
یکشنبه ۱۶ نوامبر ۲۰۰۸
راز كمپين!
با گذشت بيش از دو سال از شروع كمپين يك ميليون امضا با بازداشت ، بازخواست، دستگيري، پيگيري، تنبيه و ممنوع الخروج شدن بيش از 50 نفر از فعالين آن در اقصي نقاط ايران مواجه بوديم.
در برابر اين اعمال هميشه خودمان مي پرسيديم "كي چي حالا؟" كمپين كه از همان اول با شعار " ما رو بازي مي كنيم" شروع به كار كرد حالا چي اينقدر بگير و ببند دارد؟
فعالين كمپين خيلي دور هم جمع مي شدند و به اين "چرا" يي فكر مي كردند و هرچه بيشتر فكر مي كردند كمتر نتيجه مي گرفتند. از آنجايي كه هنوز هم مي گوييم ما رو باز مي كنيم مي توانيم در كمال سعه ي صدر دستمان را هم نشان دهيم كه ببينيد آسي نداريم كه در وقت مقتضي رو كنيم( چون كلا ما بدون آس هم 21 ايم!)
اما نگارنده با مرور اخباري كه از تلويزيون رسمي حكومت پخش مي شد پي به چرايي اين موضوع برد.
براي آگاهي بيشتر خوانندگان نمونه هايي ذكر مي شود و در انتهاي مقاله هم با توجه به اين كشف جديد پيشنهاداتي ارائه مي گردد كه اميدواريم برادران زحمت كش ما در پايگاههاي امنيتي با نگاهي به اين پيشنهادات از حجم كاري خود و دردسرهاي ما بكاهند.
ايده! يك ميليون امضا؟!
"كمپين يك ميليون امضا"! خوب؟!
دوسال پيش جمعي از زنان تصميم گرفتند اين نام را روي حركت سراسري خود بگذارند. اين "يك ميليون " هم چيزي جز يك عدد سمبليك نبود. اصلا يك ميليون نه، صد هزارتا، يك ميليارد .
اما بعد از مدتي ديديم كه بسياري از جريانهاي داخلي و خارجي با الهام از اين كمپين و با تصور اينكه "يك ميليون" خيلي عدد مهمي است و راز خاصي دارد حركتهاي مشابهي را شروع كردند مثل :
" در آستانه ي روز جهاني قدس ، وزارت اوقاف و امور خيريه فلسطين طرحي را به اجرا در آورده است كه طي آن يك ميليون امضا جمع كنند براي حمايت مسلمانان جهان از قدس شريف."
بعد از آغاز اين حركت تمامي رسانه هاي رسمي كشور مطبوع ما به تبليغ آن پرداختند و از مردم خواستند كه به اين يك ميليون بپيوندد.
در بازجويي هاي كه اخيرا از فعالين كمپين صورت گرفته موارد زيادي مشاهده شده كه برادران زحمت كش از شخص فعال پرسيده اند كه "چطور امضا جمع مي كنيد؟" " به كجاها مي رويد؟" "آيا مردم همين جوري الكي برگه هاي شما رو نديده و نشناخته امضا مي كنند؟" و سوالاتي از اين دست كه نشان از دقت نظر ايشان به مقوله ي امضا و چگونگي جمع آوري آن دارد تا احتمالا با بدست آوردن اطلاعاتي از فعالين كمپين ايده هاي بيشتري به ذهن آنها براي پيشبرد كمپين هاي خود برسد.
يافتم...يافتم :"چهره به چهره"!
در اسناد كمپين يكي از مهمترين هدفهاي آن آموزش و گفتگوي چهره به چهره با مردم عنوان شده.
چندي از آغاز كمپين نگذشته بود كه يكهو ديدم همه ي مسئولين كشور دارند كارهاي چهره به چهره مي كنند، آن هم به طور خيلي فزاينده اي. تنها با مرور اجمالي اخبار مي توان به شوق و ذوق مسئولين براي اين كار پي برد:
" ديدار چهره به چهره ي دكتر احمدي نژاد با مردم گيلان، لرستان، خراسان شمالي، شرق تهران، غرب تهران، وسط تهران و..."
"طرح آگاهسازي چهره به چهره ي پيشگيري از اعتياد."
"همایش طرح چهره به چهره به منظور ترویج معارف اسلامي در بوشهر برگزار شد."
"سومين نشست صميمي و چهره به چهره مسئولان سازمان با نخبگان آموزش و پرورش."
اوه! در جذابيت اين طرح همين بس كه مسئولين امر با غير آدميزاد هم كارهاي چهره به چهره كردند :
"چهره به چهره با بورس فلزات در سالي که گذشت."
و ...
حتي ديده شد كه در بحبوحه ي انتخابات كانديداهاي مختلف به صورت چهره به چهره با مردم ديدار كردند و كلي هم به نتايج مثبت رسيدند به طوري كه يكي از اين كانديداها كه نگارنده نفهميد آخرش نماينده شد يا نه در سايت خود چنين نوشت:" اي كاش تمام مسوولين ارشد كشور را مجبور كنند ، در شهرستانهاي كوچك كانديدا بشوند تا مجبور شوند با ديدارهاي چهره به چهره با مردم ، درد و زجر مردم را بهتر ببينند تا در تصويب قوانين و اجراي آنها و تصميماتشان واقعيات جامعه را بهتر ببينند و لحاظ كنند ."
و همچنين دكتر جاسبي در حمايت از اين طرح چنين گفت: تبليغات چهره به چهره يک تبليغ دو سويه و موثر است " (با تحقيقاتي كه نگارنده به عمل آورده، از طريق منابع بسيار موثق اينطور معلوم شد كه گويا دكتر جاسبي اين جمله را در حمايت از كمپين گفتند اما رويشان نشد به صورت صريح به آن اشاره كنند.")
حتي اينقدر اين طرح به مذاق آقايان خوش آمده بود كه "گفتمان كارگاهي چهره به چهره در آموزش و پرورش" برگزار شد تا ذوقشان را از كشف چنين طرحي با همه ي خادمان ملت تقسيم كنند.
كارگروه ها...! بابا بگذاريد لااقل حرف از دهان ما در بيايد!
چندي از بحثهاي كارگروهي شدن فعاليت هاي كمپين و اعلام تشكيل "كارگروه ديه" و "كارگروه امضا" روي سايت تغيير براي برابري نگذشته بود كه دولت فخيمه فورا دست به تشكيل كارگروه ويژه ي بحران مالي زد تا با بررسي تاثيرات بحران مالي اروپا و آمريكا روي گراني ها، ما مردم را قانع كند كه به قضا و قدر تن دهيم. آن هم نه يك كارگروه ، بلكه همزمان هشت تا كارگروه. بابا يك مقدار جنبه هم بد چيزي نيست!
باز با مرور سر سري به اخبار ديديم كه اوه! يكدفعه همه ي مملكت انگار دارد كارگروه مي شود و انواع اقسام كارگروهها مثل قارچ سر در آورد.
پيشنهادات نگارنده!
از آنجا كه ديديم بر خلاف آنچه ما تصور مي كرديم نه تنها برادران و آقايان مشكلي با كمپين ندارند بلكه خيلي هم با آن حال مي كنند. اما شرم طبيعي شان مانع اين مي شود كه مستقيم اين را بگويند بنابراين مي روند و هي فعالين كمپين را به انحاء مختلف مي گيرند تا بدين وسيله از شيوه ي كار كمپين سر در بياورند و ايده هاي جديد را توي هوا قاپ بزنند نگارنده چند تا پيشنهاد به نظرش رسيد:
1- صاحبان خانه هايي كه داوطلب مي شوند كه جلسات كمپين در آنها برگزار شود يك صندوق انتقادات و پيشنهادات يا چيزي تو ي اين مايه ها دم در خانه شان نصب كنند تا به جاي اينكه برادران محترم هي تو گرما و سرما جلوي در خانه ها گوش بايستند تا بلكه خبري از آنجا به بيرون درز كند ( حتي گاهي پيش مي آيد كه واقعا هيچ چيز مهمي دستگيرشان نمي شود و فعالين كمپين را يك عمر شرمنده ي خود مي كنند)، خيلي محترمانه تر سوالات خود را در آن صندوق بياندازند و كمپيني ها هم خدايي قول مي دهند در جلسات خود حتما آنها را بررسي كرده و جواب را به صورت مكتوب ارسال كنند.
2- براي پيشيرد هر چه بهتر آموزش مهارتهاي چهره به چهره كميته ي آموزش كمپين متعهد مي شود كه تجربيات خود را در اختيار مدارس، ادارات، مساجد، راديو و تلويزيون، كابينه، مجلس و خلاصه هر جايي كه لازم بود بگذارد . تسهيل گران كمپين متعهد مي شوند كه همه ي مهارتها را بدون پارتي بازي به همه ياد بدهند. البته توجه شود كه تعيين وقت قبلي الزامي است و كارگاههاي كمپين در اولويتند و تسهيل گران زماني مي توانند تجربيات ذي قيمت خود را در اختيار خادمان ملت بگذارند كه خود كمپين كارگاه نداشته باشد وگرنه اول كمپين!
3- برادران را با ميل baradaran@gmail.com در بحثهاي كمپين شركت دهيم تا بدين وسيله هم سوالات خود در لحظه بپرسند هم اينكه كمپيني ها بتوانند راهنمايي هاي لازم را بهشان بكنند. و برادران هم مجبور نشود بروند كلي وقت صرف كنند تا ميل هاي ما را هك كنند.
4- فعالين كمپين حتي مي توانند برنامه هاي هفتگي اي در سيماي ملي ترتيب دهند. و كليه ي دريافت هاي اين برنامه هم به كميته ي مالي كمپين داده خواهد شد.
5- مسئولين ممكلتي كه ديدار هاي چهره به چهره با مردم ترتيب مي دهند در خبرگزاري هاي رسمي بخش كوچه به كوچه راه اندازي كنند تا بتوانند تجربه هاي خود را از اين برخوردها ثبت كنند. بچه هاي كامپيوتري كمپين هم قول مي دهند كه كمكشان كنند كه بتوانند از تكنولوژي روز دنيا استفاده كنند. همچنيني كمپيني هايي كه در نوشتن تبحر دارند در صورت تمايل خودشان مي توانند براي مسئولين كارگاه نوشتن بگذارند.
6- از آنجا كه زنان ايراني هيچ فرقي با مظلومين فلسطين ندارند فعالين كمپين قول مي دهند در هر دو زمينه مشاركت فعال داشته باشند. به شرطي كه آنوري ها هم همين قول را بدهند.
7- كميته ي مادران مي تواند تجربه ي دستگيري ها و نحوه ي برخورد در چنيني مواقعي را در اختيار همه ي برادران، خواهران، آقايان، مسئولين، جزايري ها، كردان ها و ... بگذارد كه تو هر شرايط شير تو شيري به كمك بندگان خدا بيايد.
8- در ازاي همه جانفشاني بچه هاي كمپين در جهت همياري با مسئولين و برادران و خواهران و غيره فقط بودجه ي وزارت معظم اطلاعات كه براي دستگيري فعالين و سر در آوردن از كار كمپين تخصيص داده شده به كميته مالي بدهيد تا شايد كمك حال چند زن باشيم. تازه ما رسيد هم مي دهيم و بعد ميزان كمك دريافتي در گزارش ساليانه كميته ي مالي با ذكر جزئيات درج خواهد شد. براي كسب اطمينان بيشتر مي توانيد به گزارشهاي دوساله ي اين كميته مراجعه كنيد.
9- مشاهده شده در تفتيش هاي ناگهاني منازل كمپيني ها كتابهاي آنها را برده اند. بابا بي خيال! پيشنهاد مي شود از طريق همان ميل پيشنهادي به بچه ها ميل زده و ازشان بخواهيد كه كتابهايي كه مي خوانند به شما معرفي كنند تا بخريد. يا اگر شما هم مثل بچه هاي زحمت كش كمپين ته جيبهايتان همه چيز پيدا مي شود جز پول ، نگارنده به شخصه با بچه ها صحبت مي كند كه كتابهايشان را به شما قرض بدهند. البته دو هفته اي بايد پس بدهيد چون كلي آدم توي صف است.
اميدوارم كه با بذل توجه به اين پيشنهادات كمي از حجم كارهاي الكي كم شود و واقعا بتوانيم به كار ملت برسيم. آمين!
سهشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۸
گاهي مي شه آدم مي مونه تو ادعاهي خودش...! بعد يهو جا مي خوري!
مثل من كه اين روزها يكي رو كه نزديك 2*365 روزه مي شناسمش تازه ديدم!
مني كه اينهمه مي گم آدم نبايد از كنار ديگران ساده بگذره و بايد ببيندشون، خود واقعي شون رو!
حالا اين موجود دوست داشتني رو تازه تازه دارم مي بينم و از خودم تعجب مي كنم.
آدم گاهي تو ادعاهاي خودش هم مي مونه جدن!
چقدر كشف يه وجود تازه لذت بخشه...! بخصوص اگه اون كسي باشه كه خيلي وقته كنارته و تو تازه مي بينيش!
دوشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۸
اما نمي رسم.
يه دفعه سه بار صداش مي كنم : م...م...م...!"
يهويي خجالت مي كشم و يادم مي ياد كه اون "م" نيست. متعجب مي شم. با دستپاچگي به خودم و اون مي گم نمي دونم چرا اينطوري صدات كردم و بعد سريع سه بار اسم خودش رو تكرار مي كنم. جواب نمي ده. نه به دستپاچگي هام ، نه به توضيحم و نه حتي وقتي اسم خودش رو مي شنوه!
يه بار ديگه با احتياط صداش مي كنم و بعد با همون و لحن و صداي "م" مي گه :"...". يادم مي ره چي مي گه فقط مي فهمم كه دلخوره ، خيلي هم دلخور.
همش با خودم فكر مي كنم چرا اينطوري صداش كردم.
***
خواب بودم . اما حالام كه بيدارم باز اين فكر لعنتي ولم نمي كنه كه چرا من اونطوري صداش كردم؟ من كه حتي صداي "م" هم يادم نمي ياد. اون كه مدتها قبل مرد واسم، چرا الان بايد صداش كنم؟ اونم جاي اين؟
گوشي ام رو روشن مي كنم. ديشب يه اس. ام. اس اومده از طرف "م" . نوشته :" خوشحالم. خداحافظ!"
جمعه ۷ نوامبر ۲۰۰۸
كمپين رو مي گم ها!
پنجشنبه ۶ نوامبر ۲۰۰۸
بعد از اينكه دوست خل من كه هي راه رفت با انگشتهاش كه عيد تفنگ كرده بودش به همه شليك كرد و كشتشون، يه ماشين پليس ديديم و عين دو تا قاتل واقعي در رفتيم!
فكر كنم واقعا تو لازانياشون يه چيزي ريخته بودن!
سهشنبه ۴ نوامبر ۲۰۰۸
بعد كم كم با تو با آن صداقت كودك وار دوست داشتني ات معاشرت كردم!
مي دوني؟ اين روزها حسهاي خيلي خوبي به من دادي. تو و تمام زنان دوست داشتني اي كه در كنارم بودين ، باعث شدين كه جدن لذت يك دنياي كاملا زنانه را لمس كنم، بفهمم.
حالا امروزي كه دو روز قبل از تولد 22 سالگي ات است دلم خواست برايت بنويسم. به خاطر شراكت نابمان در همه ي غصه ها و خنده هاي سرخوشانه مان. به عوض تمام آن روز و شبهايي كه در وبلاگهايي دنبال اثري و نشاني از خودت مي گشتي و هيچي پيدا نكردي و غصه ات گرفت و من وقتي شنيدم دلم خواست جبران كنم. به خاطر همه ي حسهاي خوبي كه بهت دارم. به خاطر اينكه سخت باورم شد كه بتواني اينقدر غر بزني، اما اصلا باور نشد بتوني به كسي بدي كني. و شايد براي اينكه بهت بگم: دوستم هيچ وقت بد نباش، باور كن بهت نمي ياد اصلا!
بيا هم رو باور كنيم، كشف كنيم. جدن اين ها هيجان انگيزترين بخش زندگي اند، اصلا اينها خود زندگي اند.هر چند كه از تمام باورهاي الكي مان سرمان به سنگ خورده باشد و بدي هاي دنيا و آدمهاش الكي رو دلمون تلنبارشده باشه، اما گاهي همون آدمهايي كه ناگهان و بي خبر سر راه زندگي ات سبز مي شن، مي خوان بهت بگن هنوز هم آدمهايي هستند كه احساسات رو مي فهمن، دلشون براش مي تپه يا واسش گريه مي كنن( هر چند با يه چشم!)
و تو يكي از اون آدمهايي!
تولدت مبارك دوست من.
دوشنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۸
خودم مي آيم
يك جوري مي بوسمت
كه بوسه از شدت حسادت
حاليش نشود چه بر فهم علاقه رفته است.
یکشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۸
جمعه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۸
...گوينده ي صداي آمريكا- مردم گرجستان پيشينه ي تاريخي خود را مي دانند و به آن مي بالند.
صداي يك زن گرجي بعد از گوينده ي صداي امريكا - ما همواره اروپا را الگوي خود قرار داديم!
!
چهارشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۸
سهشنبه ۲۱ اکتبر ۲۰۰۸
عشا رو گرفتن. پليس اتوبان... وبعد اوين.
عجب دنياي تخمي اي شده!
وبلاگ براي آزادي عشا
دوشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۸
یکشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۸
آدمها خودشون به اندازه ي خودشون مشكل دارن.
شنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۸
ببينم آخه اين لعنتي ها چي دارن كه مردم اينقدر باورشون مي كنن!
جمعه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۸
***
فقط مي خواستم سلام كنم و برم، آخه مي دونستم كه اون جا خيلي به من مربوط نيست. اما نگاهاي اون كه از پشت عينك آفتابي نمي ديدم و حس مي كردم و لبخند پهنش ترغيبم كرد بمونم. آغوشم رو باز كردم و محكم فشردمش. يكي از اون آغوشهاي واقعي اي بود كه واسه يه دوست هميشه هست.
شايد تنها دليل موندم فكر خنديدن دور هممون بعد از جلسه بود.
***
وقتي پلسي اومد تو آلاچيق و گفت بريد و در ادامه هم تذكر داد كه حق هيچ سوالي را نداريم، فقط مي خواستم بريم و اون رنگ سبز لعنتي گه رو ديگه نبينم.
***
وقتي اونجا بود، تو ايستگاه پليس ، همش تو دلم خطاب به اون مي گفتم :" چقدر كه هوات عوض شد!" و به دوست تازه واردي فكر مي كردم كه چقدر تجربه هاي اول كمپيني اش پر استرس شد.
***
وقتي اومدن، همه يه نفس راحت كشيديم. ديگه عينك نزده بود و اينبار مي تونستم حسش رو تو چشماش ببينم.
مي خواستم بغلش كنم. مثل هميشه كه فكر مي كنم لابد احساس يه نفس گرم مي تونه يكمي از ناراحتي هاي آدمها رو كم كنه.
اما خسته تر از اوني بود كه حتي به كسي هم نگاه كنه.
رفت ، بدون اينكه حتي فرصت لبخندي باشه.
***
خيلي دلم مي خواست مي تونستم دور هم يه كم از خستگي هامون رو كم كنيم. نه اينكه با ديدن يه رنگ سبز مزخرف خسته تر بشيم.
شايد روزي ديگر!
پنجشنبه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۸
از اين آدمها سراغ ندارين؟
پي نوشت: از پارك زنان تا هفت تير پياده اومديم. اول بيتا و روژان كوچولو هم بودن. اما بعد من ماندم و خواهر! چه حس خوبيه يكي بعد حرف زدن بهت بگه خيلي سبك شده و خوشحاله! و چقدر بهتره كه خودت هم اين حس را داشته باشي دقيقا!
فكر كن از 5 بعد از ظهر تا 11 شب بشيني و با يه عده زن دوست داشتني و يه مرد خوب ، وسط يه مبل راحتي گل گلي و بين يه عالمه كتاب، از هر دري حرف بزني و بخواي زمان هي دراز تر شه.
چهارشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۸
وقتي يه اتفاق ناراحت كننده درباره ي يه آدم مي افته تو زندگي ام، همش سعي مي كنم از جنبه هاي مختلف به قضيه نگاه كنم و نتيجه گيري اين نگاههاي مختلف رو با هم جمع كنم. سعي دارم تقصير خودم رو هم تو جريان بشناسم و منصف باشم. البته درباره ي ميزان موفقيتم تو اين وضوع هيچ نظر خاصي ندارم.
خوب طبيعتا اين پروسه هم دو سه روزي طول مي كشه. وكلي غصه و ناراحتي با خودش مي ياره.
فكر كنم آخرش مريض مي شم و مي ميرم.
سرطان مغز مي گيرم يحتمل!
پي نوشت : چقدر وحشتناكه كه منتظر يه چيزي باشي و هر چي بيشتر منتظر بموني، زمان هم بيشتر كش بياد. مثل وقتهايي كه هر روز ان بار بيري تو ميل باكست اما هيچي نباشه و بعد اين ميل چك كردن بشه يه اعتياد در حالي كه مي دوني هيچي توش نيست.
سهشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۸
درباره ي نحوه ي خودارضايي ژيژيكي ها حرف زديم و خنديديم!
هيجان انگيز بود.
دوشنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۸
جمعه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۸
شنبه ۲۰ سپتامبر ۲۰۰۸
تو شادي كارهاي كوچيك غرقم. رنگي به زندگي ام غنا مي بخشه و كتابي همه تنهايي ام رو پر مي كنه. البته موسيقي فراموش نشه.
***
زن در ريگ روان را تمام كردم. غم انگيز بود. پوستم منقبض مي شه. فكر مي كنم شن همه اطرافم رو گرفته و به پوستم داره فشار مي ياره. اگه بهش فكر كنم ديوونه مي شم. پس بهش فكر نمي كنم!
اما اجباري كه به مرد داده شد آنقدر اذيتم مي كنه كه فكر مي كنم استخوانهاي پشتم داره از پوستم مي زنه بيرون. دور خودم مي پيچم. همه تنم مي خاره.حتي اگه بهش فكر هم نكنم باز آزار دهندس.
اين كتاب رو حتما بخونيد.
پي نوشت :زن در ريگ روان نوشته ي كوبو آبه ترجمه ي مهدي غبرائي انتشارات نيلوفر
جمعه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۸
چه آدمي جلفه؟
آدمي كه اون جوري كه ما دلمون مي خواد سنگين و رنگين و اتو كشيده نيست؟
پس اين كلمه معنايي جز خودخواهي نميده.
پي نوشت 1: لابد!
پنجشنبه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۸
دارم زن در ريگ روانٍ كوبو آبه رو مي خونم!
سهشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۸
دوشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۸
- حاج آقا هيچوقت از درد جسماني شكايت نمي كردن . هر وقت مي رفتيم ملاقاتشان با اينكه مي دانستيم خيلي درد دارن و آخرين روزهاي عمرشان را مي گذرانن، اما شكايتي از درد نمي شنيديم. در هر حالي كه بودن هر وقت ما را مي ديدن فقط مي پرسيدن چه خبر از اسلام؟ چه شبهات جديدي در دين بوجود آمده؟ از بس كه غم دين داشتن.
به نقل از يه آقايي كه پاچه خواري هم بلد نبود لااقل، در يك برنامه ي تلويزيوني درباره ي يه علامه ي مرحوم
یکشنبه ۱۴ سپتامبر ۲۰۰۸
واي! پا گذاشتن در مغازه همان و عاشق شدن ما همان.
من واقعا همون جا به تير نگاه كه يه دفعه مي ره تو قلب و آدم عاشق دلخسته مي شه ، ايمان آوردم.
آخه شما نمي دونيد چي بود!
هزارتا پاك كن خوشگل در طرح ها و رنگهاي مختلف اونجا نشسته بوند و به ما چشمك مي زدند.
من هم آستيم همشيره را چسبيدم كه تو رو خدا واسم يه پاك كن بخر.
از ما اصرار و از اون انكار. بالاخره در رودر بايستي فروشنده ماند براي من يه پاك كن خريد.
اصلا از ديروز همينطور يك بند خوشحالم.
به پاك كن مواج قرمز سفت فابر كاستل.
خيلي خوبه!
چند تا عكس از پاك كن خودم و پاك كن هاي خوشحال كننده ي ديگه مي ذارم اينجا كه شمام هم خوشحال شين هم بسوزين كه چرا از اينها ندارين!( تو عكس پائين اون پاك كن زرده عين پاك كنه منه. اما مال من قرمزه).



تازه چند روز پيش هم يه مداد نوكي استدلر خريده بودم كه خيلي قشنگ، مفيد، بدردبخوره، خوش دست و متشخصه. اينم عكسش!
اينم امكاناتش!
پاك كن داره!
1
پي نوشت 1: راستي ببينيد:
حذف ماده های 23 و 25 لایحه خانواده پایان ماجرا نیست.
پي نوشت 2: هي من دارم قابليت هاي بيشتر بلاگر نسبت به بلاگفا رو كشف مي كنم. يكي از قابليت هاش اينه كه مي شه توش عكس گذاشت و امكان پز دادن چهره به چهره رو براي شما فراهم مي كنه!
پي نوشت 3: تازه بعدشم هم به اتفاق همشيره و دوست ريش دار رفتيم خونه ي يه دوست ديگه. تو خونش يه دست مبل نازنجي بود كه باد داشت. وقتي مي شستي روش فرو مي رفتي بعد كه بلند مي شدي در كسري از ثانيه دوباره باد مي كرد و بعد دوباره مي تونستي بشيني و فرو بري. خيلي خوشحال كننده ونرم بود. اينقدر نشستم و بلند شدم كه خسته شدم. واقعا روز خوشحالي بود.
شنبه ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۸
يه خواهر لوس غرغرو كه از 365 روز سال 360 روزش رو با من قهره!
يه خواهر كه كلي تفاوتهاي ظاهري و باطني با هم داريم. آنقدر كه براي خيلي ها باور اينكه ما خواهريم سخته و حتي گاهي مجبوريم به قسم و آيه متوسل بشيم تا باور كنند.
اما با وجود همه ي اينها برام مثل يه دوسته! دوستي كه كلي باهاش علائق و دنياها و لذتهاي مشترك دارم.
خواهري كه كلي زندگي هامون از هم جدا بوده، احساسات و تجربه هامون با هم فرق داره و معمولا دوستهاي هم رو به سختي مي شناسيم اما اكثرا مي دونيم كه اون يكي چطور فكر مي كنه، به چي فكر مي كنه، چه كار مي خواد بكنه و هدفش چيه. از بس كه هم رو مي شناسيم.
دختري كه نه كتابهايي كه من مي خونم مي خونه، نه آهنگهايي كه من گوش مي دم گوش مي كنه، نه كارهايي كه من مي كنم مي كنه و منم نه كتاب هاش رو مي خونم، نه آهنگهاش رو گوش مي دم، نه كارهاش رو مي كنم. اما هر دومون مي دونيم كه انتخاب اون يكي كدوم كتاب، كدوم آهنگ و كدوم كاره!
مارالي كه خيلي شبها تا صبح نشستيم و با هم حرف زديم، با هم خيلي چيزها رو كشف كرديم، كنار هم با خيلي ترسها جنگيديم و دست در دست هم خيلي چيزها رو شكستيم. اوني كه خجالت نمي كشم اگه خيلي از احساساتم رو بهش بگم. هميشه مي دونه من از دست كي دلخورم ، كي حرصم مي ده و كي و چي رو دلم مي خواد. آخه هميشه بهش مي گم.
خواهرم كه مي دونه تو تربيت ما چقدر گفتن "دوستت دارم" سخت بوده! و مي تونه تعداد بارهايي كه اين جمله رو بهش گفتم بخاطر بياره، شايد هم اصلا بخاطر نياره از بس كه كم بوده!
اما مي دونه با تمام وجود دوستش دارم، قلبم براش مي زنه، دلم براش تنگ مي شه و چشمام نگرانش مي شه!
مي دونه تمام اون لحظاتي كه بغلش مي كنم و نوازشش مي كنم چقدر اين آغوش و نوازش حقيقيه! و فكر كنم بدونه كه وقتهايي كه صورتم رو مي چسبونم به صورتش مي خوام كه از پوستم همه احساساتم رو بهش بدم و صداي نفسش رو كنار گوشم بشنوم.
چه مي دونم شايد بايد يه جايي به هم بگيم اين دوست داشتن هامون رو! شايد بايد يه روز بشينم پيش ممد آقا و ملي خانم و مارال و امين ، بهشون بگم كه هميشه مي گم كه اون ها، چهار تا آدم مهم زندگي منند. و خيلي وقتها حتي از فكر دوري و نبودشتان دلم تنگ مي شه، مي گيره و مي خوام گريه كنم! و اگر دو روز نبينمشون فكر مي كنم 100 ساله كه نديدموشون.
فردا يكي از اين چهار نفر، دختر ظريف يواش مهربون من وارد اولين روز 27 سالگي اش مي شه.
و من فكر مي كنم يه دوستت دارم خيلي بزرگ رو دل و زبونم مونده كه بهش بگم و دلم مي خواد خوشحالش كنم. آخه مي دونم كه روز تولدش چه روز خوبيه واسش!
مارال نازنينم: تولدت مبارك! بدون كه خواهر كوچيكت هميشه دوستت داره و داشته. حتي وقتهايي كه يادش مي ره بهت بگه و يا نمي گه كه پر رو نشي!
جمعه ۱۲ سپتامبر ۲۰۰۸




منبع:www.photo.net
انگار كه يكي محكم دوتا دستام رو بگيره و نخواد بزاره كه برم. و نمي دونم چرا اينبار گريه كردم. شايد هم اين اشك لعنتي اينقدر پشت چشمهام منتظر مونده كه الان فقط مترصد يه فرصت ، يه بهانه ي كوچيكه كه تبديل به هق هق شه. شايد اگه دوستانم نبودند مثل هزاران روز ديگه مي رفتم يه خلوت تاريك و دورافتاده رو پيدا مي كردم و هاي هاي گريه مي كرد. و مي دونستم كه باز مثل همه ي اون هزاران بار ديگه اين دليل اوليه گريه هم ميون اشكام شسته مي شد و مي رفت و فقط لذتش واسم مي موند.
پي نوشت 1: به دفعه، بدون اينكه منتظر بمونم يه چيز قشنگ تو يه چشمي كشف كردم. و اونقدر براق و قشنگ بود كه نشد ازش بگذرم.
پي نوشت 2: امروز تو ادوار نشست نقد لايحه رو داشتيم. خسته شدم. اما خوب بود. با اينكه آدمها دير اومدند و اما خوب بود.
پي نوشت 3: چه حس خوبي دارم نسبت به دختري كه ظاهرش جديه اما دسكتاپ موبايلش دوتا آدم مسخره ي كارتونيه كه دارم واسه هم قلب مي فرستن. اوني كه وقتي تو حرف مي زني همش پشت هم مي گه :" آره ، آره!"، جوراباش رنگ روسريشه و همه كاراش تند تنده. اوني كه از اون دستهايي داره كه مي شه توشون خيلي چيزها كشف كرد. از اون دستهايي كه هي توي هوا دنبالشون مي ري تا يه جايي گيرشون بياري و يه چيزي ازشون بفهمي. همون كه زود بهش بر مي خوره و مي ره رو پله ها مي شينه تا آخر! همون كه همش تلفنش زنگ مي خوره و اگه اون ور خطي دوستش نباشه مي گه سلام و اگه دوستش باشه همه چيز مي گه الا سلام! چه لذتيه آشنا شدن با آدمهاي جديد. اونهايي كه چشماشون برق مي زنه.
چهارشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۸
اگر از اطرافيانتان هم كسي را با اين ويژگي ها مي شناسيد خبرم كنيد.